سيد مرتضى حسيني فيروزآبادي ( مترجم : ساعدي )

99

فضائل الخمسة من الصحاح الستة ( فضائل پنج تن ( ع ) در صحاح ششگانه اهل سنت ) ( فاسي )

كرد . و بالاخره حكم آن شد كه بايد سنگسار شود ! « عمر » دستور سنگسارى او را صادر كرد . مأموران در راه با على عليه السّلام روبرو شدند . امير المؤمنين على عليه السّلام جريان را پرسيد ؟ در پاسخ گفتند : زن ديوانه‌اى است از فلان قبيله كه زنا داده است ، « عمر » فرمان صادر كرده است تا او را سنگسار كنند . على عليه السّلام فرمود : او را به مقرّ خلافت بازگردانيد و خود بلا فاصله به آنجا تشريف فرما شد . فرمود : اى عمر ! نمىدانى كه قلم تكليف از سه تن برداشته شده است : از ديوانه تا عاقل شود ؛ از خوابيده تا بيدار شود ؛ از كودك تا بالغ شود . عرض كرد : آرى مىدانم ! فرمود : پس چرا دستور سنگسار را داده‌اى ؟ ! « عمر » گفت : بنابراين حدّى بر او نيست ! فرمود : نيست او را رها كن . آنگاه حضرت على عليه السّلام تكبير گفت ! مؤلف گويد : « ابو داود » همين حديث را در همان باب به چند طريق ديگر روايت كرده است و در بعضى از طرق روايات آمده كه « عمر » وقتى به اشتباه خود پىبرد و به دست على عليه السّلام از مهلكه نجات يافت ، تكبير گفت ! « بخارى » هم بخشى از اين حديث را در « صحيح » خود در كتاب « محاربين » در باب اينكه مرد و زن ديوانه رجم نمىشوند ، آورده است . و « امام احمد حنبل » هم در [ مسند 1 / 140 و 154 ] به نقل آن پرداخته است و مىگويد : پس از آن ، « عمر » دستور داد تا او را سنگسار كنند . حضرت على عليه السّلام آن زن ديوانه را از دست مأموران رها كرد و آنها را به مقر خلافت بازگردانيد . « عمر » پرسيد : دستور مرا اجرا نكرده بازگشتيد ؟ در پاسخ گفتند : ما را على عليه السّلام بازگردانيد ! « عمر » گفت : على عليه السّلام كارى را بدون جهت انجام نمىدهد . آنگاه مأمورى فرستاد تا على عليه السّلام را به دار الخلافه دعوت كند . حضرت على عليه السّلام در حالى كه غضبناك بود وارد مقرّ خلافت شد . « عمر » گفت : چرا مأموران ما را از انجام وظيفه بازداشتيد ؟ حضرت على عليه السّلام فرمود : مگر نشنيده‌اى كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود قلم تكليف از سه تن برداشته شده است و حديث را بطورى كه پيش از اين آورديم با اختلاف اندكى